Make your own free website on Tripod.com
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
عاشقان را چه غم سرزنش دشمن و دوست            یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
چهارشنبه 3 آبان ماه سال 1385
دانشگاه ....
آرایشگری -  آشپزی  -  فال قهوه
 Ads by BlogSky X

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند.

مرد به آرامی گفت : مایل هستیم رییس راببینیم . منشی با بی حوصلگی گفت : ایشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد : ما منتظر خواهیم شد.

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند.

اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت : شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت : ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت : خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود .

خانم به سرعت توضیح داد : آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم . رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.


دوشنبه 1 آبان ماه سال 1385
ای کاش ....

ای کاش تو عمرت فقط به یه نفر می گفتی:"دوست دارم"

 ای کاش وقتی می گفتی دوست دارم تا آخرش پای حرفت می موندی

 ای کاش وقتی به دستش بوسه زدی وگفتی:"دوست دارم"می موندی و می دیدی که تا صبح دستاشو بو کرد تا عطر عشقت تو قلبش بمونه

ای کاش وقتی می خواستی به یکی دیگه دل ببندی !!!اون شبی رو به یاد می آوردی که قسم خوردی "دوسش داری"

 ای کاش وقتی با نگاهت به لبخندی که رو لباش مرده بود خندیدی از خودت می پرسیدی به کدوم گناه جلوی اوون همه نگاه خوردش کردی؟!!!

ای کاش ...!!! یادته یه هفته هنوز نگذشته بود که پا روی قلبی گذاشتی که بهت تکیه کرده بود و خیلی راحت با اوون اومدین از روی تیکه تیکه هاش رد شدین؟!!!

 هنوزم صدای قدماتون تو گوششه توام میشنوی؟ اما...!!! اما افسوس وقتی برگشتی که اوونو زیر خروارها خاک پنهان کردن تا کسی نبینه قلب نداره! تا کسی نبینه عشقش قلبشو له کرده!!!

 افسوس وقتی پشیمون شدی که به جای تو دست سرد خاک اونو محکم درآغوش کشیده

 افسوس وقتی فهمیدی که به خودش قول داده واست یه فرشته باشه که به جای پرواز به خونه ی تو واسه همیشه پر کشید و رفت

 اما من میدونم دلش هنوزم واسه گرمی دستات داره پر میزنه

میدونی چرا؟!!! آخه تو دستات یه عشق پاک میدید آخه دستات خیلی امن بود دلش می خواست همیشه از این همه دروغ به دستای تو پناه ببره

 یه چیز بپرسم راستشو میگی؟!!!

 تا حالا دستای توام هوای دستای عاشق اونو کرده؟

 تا حالا واسه یه بارم که شده روزای با هم بودنتونو به یاد آوردی؟

ای کاش خودش می تونست بیاد و جواب یه عالمه چرارو ازت بگیره اما...!!!

 اما میدونی لحظه ی آخر از خدا چی خواست؟

 "هر جا هست و با هر کی هست همیشه خوشبخت باشه"

*** با تمامی قطره های اشک تقدیم به تو***


یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385
جواب به یک کامنت

رها جان

از اینه منو قابل دونستی و خوندی و بعد هم بر خلاف بقیه یه کمی لطف کردی و نظر دادی خیلی خیلی متشکرم .

چون میدونم که حداقل یه نفر این چیزا رو خونده !!!

بعد هم اینکه اینا داستان کامل نیست ٬ داستانک هستش که نتیجه اخلاقی اون بیشتره .

امدوارم از اونا لذت ببری ٬ بازم به من سر بزن .

موفق باشی

مراقب خودت باش


جمعه 28 مهر ماه سال 1385
خصوصیات دانشجویان

 

ویژگی های کلی: این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوار شده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!

خصوصیات دانشجویان دختر:
ترم 1-
اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند. و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد !} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم 2
همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند! متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)

ترم 3 -
به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدا می کنند.همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!

ترم 4
با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!!همیشه در دانشگاه از قسمتهای "پر پسر" عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 یالا مخشو بزن دیگه چلمن!)
شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟

ترم 5
یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!
در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)

ترم 6
خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!

ترم 7
به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

ترم 8
دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونا.......!)جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.

بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند


جمعه 28 مهر ماه سال 1385
سوتی های رسانه ای
    حسینی (مجری برنامه‌ی وقت مسابقه) می‌خواست مثلا بار علمی برنامه رو بالا ببره، از یک شرکت‌کننده پرسید آیا می‌دانید مرتفع‌ترین نقطه‌ی ایران کدام شهر است؟ شرکت‌کننده جواب داد همدان و کرمانشاه (درست هم جواب داده بود) ولی در کمال ناباوری مجری گفت نخیر، مرتفع‌ترین نقطه‌ی ایران زنجانه! تا آخر برنامه هم هیچ‌کس بهش ندا نداد که این سوتی رو اصلاح کنه!
 
    آقای خیابانی، بازی ایران / کرواسی : نیمه اول :
... و یک ارتکاب دیگه از خطا به نفع تیم کرواسی ...
 
    بهمن هاشمی، مجری جشنواره فیلم‌های سینمایی شبکه دو، داشت برنامه را اجرا می‌کرد که موبایلش زنگ زد؛ در کمال ناباوری گفت بینندگان عزیز مادرم زنگ زده ... موبایل را جواب داد، خوش و بش کرد و به مادرش گفت که بزن شبکه‌ی دو، من الان اونجام!
 
    چند وقت پیش مامانی بازیکن پرسپولیس اسمشو تغییر داده بود به ماهانی ... باز خیابانی گیر داده بود ... ۵۰ بارگفت: من نمی دونم این بازیکن چرا اسمش را تغییر داده، اصلا اسم این بازیکن چیه؟!
 
    مزدک میرزایی یک بازی از لیگ ایتالیا را گزارش می‌کرد؛ گیر داده بود به یک بازیکن و هر توپی که اون بیچاره خراب می‌کرد می‌گفت: بله این بازیکن هیچ چیزی جز ضرر برای تیمش نداشته و باید تعویض بشه! ولی همون بازیکن در اون بازی گل زد؛ بعد از زدن گل میرزایی گفت: چه عجب این بازیکن یک کار مثبت کرد!
 
    گوینده اخبار ساعت ۲ می خواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد که سریع درست کرد. ولی معلوم بود اعصابش خورد شده و چند تا اشتباه دیگه
 

    یه دفعه توی برنامه چرا و چیه شبکه تهران آقاجون به یکی از بچه ها گفت یه شعر بخون. اونم شروع کرد به خوندن: چه خوشکل چه خوشکل شدی امشب. بعد آقاجون سریع گفت بسه دیگه.

     یه دفعه همین خانومی که اخبار اقتصادی ساعت ۷ رو میگه وسط خبر خوندن داشت گریه ش میگرفت! نمیدونم شاید با شوهرش دعواش شده بود! خلاصه یه کمی طول کشید تا رسید به یه گزارش و بعد از گزارش از گرفتگی صدا عذرخواهی کرد ولی دیگه تابلو بود که گرفتگی صدا نبود!

     روزنامه کیهان، روز سه شنبه ( ۲۶ ام ) تو صفحه اول نوشته بود: زندانی گنابادی حافظ قرآن شد بعد نوشته بود: این هموطن خوزستانی ... ...
خوب نکته اینه که گناباد تو خوزستان نیست، تو خراسانه!

    یه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم " تست قرمز " ه ... خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...
فقط یه نکته ای هست ... این پسره فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!

     چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم!

     یکی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذرا یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده!

     توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش می‌خواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانومم از شما خدا فظی می کنم!

    برنامه‌ی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب می‌خوام براتون بخونم، تو اینترنت می‌گشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده!


جمعه 28 مهر ماه سال 1385
آیا این رسمشه ؟
فرقون حاک رو بردار ! هیشکی نمونه بیکار !

قانون اینجا اینه ، قبل خروسا بیدار !

باید همیشه دود کنه ، دودکش کوره پز خونه

هر کسی کم کاری کنه ، اضافه کاری مهمونه

آجرپز کوچیک ما ، هش تا خزون رو دیده بود

جای گچ و تخته سیاه به خاک رس رسیده بود

قالبای چهارتتایی تو دست اون ، جا نمی شد

مثل ستاره دختری تو دنیا پیدا نمی شد

جز یه مادربزرگ پیر همدم دیگه یی نداشت

از سر صب تا بوق سگ ، آجر تو کوره ها می ذاشت

شبا توی آلونکش رؤیاهای قشنگ می دید

خواب کلاس مدره ، خواب توپ سه رنگ می دید

اما صبا تو گوش او صدای آدم بده بود

به جای زنگ مدره ، دوباره اون عربده بود :

باید همیشه دودکنه دودکش کوره پز خونه

هر کسی کم کاری کنه اضافه کاری مهمونه

یه روز سرد ، تنگه غروب ، گریه امانش رو برید

قصه ی ناتموم اون ، به برگ آخرش رسید

خسته بود از آجر و خاک ، خسته بود از خواب دروغ

کارگر قشنگ ما ، حسابی غمگین شده بود

اون قالب چهارتایی انگاری سنگین شده بود

وقتی می خواس آجرا رو تو کوره جا سازی کنه

حس کرد یکی هولش می ده می خواد با اون بازی کنه

گریه چشاش رو بسته بود آجر و پیش پاش ندید

تو کوره افتاد و یه نور تا آسمون تتق کشید

ستاره رفته آسمون با دود کوره پزخونه

اضافه کاری نداره ، از چش دنیا پنهونه

مادربزرگ! بگیر بخواب ! چه وقت بی قراریه ؟

امشب منتظر نباش ! شاید اضافه کاریه !

آی ! آدما ! گوش نکنین ! قصه ی ما کرکریه !

تو خونه راحت بخوابین! دیوارتون آجریه !

پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
برای دوست کوچولوی من ....

 نمی دانم این چندمین بار است که دست تو را گم می کنم . شاید شایسته دست مهربان تو نیستم ...

 اما مرا کودکی تصور کن ... یا شاخه گلی تنها در سیاره ات ... کنایه های من از سر خشم نبود ...

تو عازمی و من تو را دوست می‌داشتم ...

حال که می خواهی بروی برو ... می‌دانم که روزی دوباره دست تو را خواهم یافت .. هیچ دور نیست آن زمان ..

 گاه و بیگاه چتر مرا باز کن و ببین که صورتم زیر سیلی آفتاب داغ می‌شود .... می دانم که لحظه وداع نزدیک

است .... بایست .... ! من خواهم گریست ... تو به جان من بدی روا نداشتی ...

تو خواهش قلبم را ندیده می گیری .... و خوب می دانم این منم که اسیر سیاره تو می مانم و تو سفر می کنی ...

یادت باشد وقتی به ستاره ها سفر کردی من از همینجا

برایت دست تکان خواهم داد .... زیر سایه بان یاد تو منتظر خواهم ماند زیرا که عشق هرگز نمی میرد ....

 


پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
حرف دل ... ؟!!!

چه حسى دارى وقتى در مقابل یک آدم سراسر درد  و سکوت

از رنج ، احساس و صبورى حرف بزنى؟


پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
برای دوست کوچولوی من ....

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

گر چه می دانی که درحال غریبی زیستم

مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام

تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم

روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم

تا بفهمم عاقبت ٬ سایه ی گم گشته ی کیستم

اگر چون کبک می خوانم

اگر چون کوه خاموشم

صدای توست در فکرم

خیال توست در ذهنم


چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385
تله موش ....

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست.  مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد .

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد .

سرانجام ، موش نا امید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند .

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند !

نتیجه اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.


چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
کویر تنهایی ...
رود زندگانیم همچنان جاریست
گاه مرا از کنار بیشه ای سبز عبور می دهد
وگاه از ارتفاع صخره ای به زیر می کشاند
اینک اما تنها
در کویری خشک
ذره ذره در حال تبخیرم .
اما ناامید نیستم
می دانم روزی دیگر در جایی دیگر
خواهم بارید

آری من باران خواهم شد .

دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
آدما ....
آدما مثل یه کتاب میمونند ، که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جذابند پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی ... برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سره یه کتابه دیگه

دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
خودم ......
یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قایم کردم اما نمی دونستم که یه روز برای اینکه اون رو پس بگیری قلبم
رو می شکنی .

دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
کاش ....

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را میگیرد...

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده...

کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته...

 کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت ، گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده...

کاش می دانستی چقدر دلواپس توام...

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم اما...

دیگر انگار اهمیت ندارد..............


شنبه 8 مهر ماه سال 1385
شعر .....
با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل آواز قناری تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل آواز قشنگ جویبار

با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل نیلوفر آبی در آب
مثل اشکهای لطیف شبنم روی گونه های زنبقهای خواب

با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل بارش بارون تو کویر
مثل رویش دوباره چمن روی تن یخ زده زمین پیر

تویی مهتاب سحر ، تویی بارون کویر
از تن خستهء من گرد غربت را بگیر
مثل خورشید بزن و آبم کن
مثل لالایی شب خوابم کن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر


جمعه 7 مهر ماه سال 1385
وب گردی ...

ای ایران ای مرز پر گهر ، ای خاکت سرچشمه هنر ، ...

 

خداقسمت کند و امام رضا بطلبد تا شما هم توفیق وب گردی بیابید . ککی که حسین درخشان در تنبان ملت انداخت رشد کرده و اندازه گاوی شده . گذشت آن زمان که خورشید خانم دعا میکرد تا تعداد وبلاگها به هزار  برسد شاید مردم هم حرف وبلاگ نویسها را جدی بگیرند . بیخبر بود که به مدد تصاعد هندسی و اعجاز پرشین بلاگ و بلاگفا کار وبلاگ نویسی آنقدر بگیرد که تعداد وبلاگ نویسان ایرانی از جمعیت ایران بیشترشود .در وبلاگستان چیزی که از همه چیز بیشتر بیانگر آینده روشن ماست نظرات وبلاگها است . جناب راشد در تاریخ جمعه 29 مهر 84 در وبلاگی چنین نظر داده اند سلام. زیبا بود.موفق باشی . در وهله اول به نظر می آید که مطلبی که ایشان چنین از آن محضوض شده اند شعربوده یا نوشته ایی عمیق درباره عشق .  خوشحال خواهید شد اگر بفهمید این مطلب زیبا مطلب قاعدگی بوده که توسط یکی از اندیشمندان این روزها وبلاگ نویس نوشته شده. آقا فرشید که وبلاگش  کولاک کرده از نظردهنده های حرفه این روزهای وبلاگهای بلاگفا هستند .  خدا باید مدد کند که به وبلاگی بروید که نویسنده آن دختر باشد و آقا فرشید نظر اول را  چنین نداده باشند . نظرات همه پر مغز با دریایی از فکر و سواد مستتر در هر خط آن . یک نظر با هزار بار کپی پیست شدن  :

  سلام چطور متوری؟ خوفی ؟ کی فت کوکه ؟ نماز روزت قبول باشه! بابا ایول !
بابا دمت گرم ! چى ساختی وبلاگ رو ! بابا قالب ! بابا مـــطـــلــــب
ببین وقت کردی یک سری به من بزن قولت می دم یه چیزایی در مورد خودت گیرت بیاد

 

اگر در دوازده کلمه سطر اول سه غلط املایی هست به حساب علم بیکران آقا فرشید بگذارید . اگر فکر کرده اید که جمله خطاب به خانمها :  یه چیزایی در مورد خودت گیرت بیاد را از باب غلو فرموده اند استغفار کنید . آشنایی با دستگاه تناسلی زن جدیدترین مطلب ایشان است . مطالب پربار قبلی ایشان را هم از دست ندهید . ، روشهای خودارضایی در خانمها ،  استفاده از مواد لیز کننده ، اصلاح موهای بدن  و گل سر سبد تقریرات ایشان شاهکاری با اسم مبارک استمنا چیست ؟ اینها مشتی است از خروارخروار علوم آقا فرشید . دکتر جوان با وبلاگشان جهان علم را به لرزه انداخته اند . اعجوبه ایست این فرشید خان . اگر در ابراز عشق و علاقه به معشوقه یا نامزد دچار مشکل شده اید  غصه نخورید . کلید حل معما در دست ایشان است . برای برخی یکی از خوشایند ترین کارها فرو کردن انگشت داخل بدن کسی است که خیلی او را دوست دارد . اگر مرد هستید و مثلا در یک مجلس ،مثلا به فرض مجلس خواستگاری ، قصد ابراز علاقه و مراتب جان نثاری نسبت به پدر یا برادر عروس را دارید  نگران نباشید . روایت دوم ایشان نقطه جی در مردان حلال مشکلات شماست . گنبدی کوچک به اسم پروستات  به یاد داشته باشید هنگام مهرورزیدن به پدر عروس توصیه های آقای دکتر را فرموش نکرده باشید . فرموده اند بیاد داشته باشید که رعایت نکات بهداشتی مثل شستن دستها با مواد  ضدعفونی کننده و به دست کردن دستکش را فراموش نکنید که اوجب واجبات می باشند  . پس از این کشف کاروانهای شادی در سطح شهر قزوین به راه افتاده اند .

 باید خدا را سپاس گفت که اگر در هر رشته علمی محتاج خارجیان و مجبور به واردات دانش به جای تولید آن هستیم در زمینه تربیت به خودکفایی رسیدیم . باید به پسرهای ایرانی آفرین گفت که بعد از یکشب نشستن در مکتب مولتی ویژن یک تا سه ، در فردا   دانشمند و متخصص زنان از رختخواب خارج میشوند . علاقه برادران ما در دنیای مجازی نسبت به آگاه کردن نسوان بسیار قابل ستایش است . کاری به حقوق اجتماعی وموقعیت مساوی نداشته باشید . عمو زنجیر باف برای شما ژل مرطوب کننده و لیز کننده سیلیکونی آورده است . از آقا فرشید باید متشکر بود که خود را وقف کرده . نگران نباشید ، مثل کمربندهای لاغری که در تمام مکانها قابل استفاده هستند روشهای آقافرشید محدودیت زمانی و مکانی ندارد . خواب باشید یا بیدار ، در عقد کنان و در حال ساییدن قتد باشید یا در عزا مشغول دفن میت . در خانه و در حال غذا پختن هستید یا در بازار و مشغول سبزی خریدن ، هرکجا که هستید نیازهای اورژانسی شما را برطرف میکند . نگران پولش هم نباشید . کشفیات دکتر جان فاقد کپی رایت و استفاده برای عموم آزاد است ،‌ میباشد . فرشید جان سایه ات مستدام . جامعه ما تشنه تحقیقات شما است تا مشکلات وطن به طورکامل از بین برود . به کسی نخواهم گفت که نوشته هایت را قبلا در وبلاگها و سایتهای دیگر  دیده ام. خودت ننوشته باشی زحمت کپی و پیست کردنش را که کشیدی  . مطلب که من و تو ندارد . ما کاشتیم دیگران خوردند . دیگران بکارند ما بخوریم .


پنجشنبه 6 مهر ماه سال 1385
هدیه

مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد وبه زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بودکه یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست .با نزدیک شدن یه روز فارغ التحصیلی مرد جوان دائما به دنبال علایمی حاکی از خرید ماشین بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت که چقدر از داشتن چنین فرزندی به خود می بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد . با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت صدایش را بلند کرد وبا عصبانیت گفت : با این همه پولی که داری فقط یک انجیل به من می دهی ؟ ومانند گردبادی خشمگین خانه را ترک گفت وانجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت . سالهای بسیاری گذشت ومردجوان موفقیت های بسیاری در راه تجارت کسب کرد . در همین سالها تلگرامی با این مضنون دریافت کرد که پدرش درگذشته وهمه دارایی خود را به او واگذار کرده است واو باید هرچه زودتر به خانه پدری رفته وبه امور رسیدگی کند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصیلی ندیده بود . وقتی به خانه پدری رسید ناگهان غم وپشیمانی بردلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت ودر میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد وبه ورق زدن پرداخت در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود واین نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود همچنین روی ان تاریخ روز فارغ التحصیلی او واین لغات درج شده بود به طور کامل پرداخت گردید

تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم

فقط به این خاطر که ظاهر امرآن طور که ما انتظار داشته ایم

....نبوده است

پنجشنبه 6 مهر ماه سال 1385
رویاى آمریکایى
 یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید : چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى!
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده ام کافیه!
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! یک لیوان شراب میخورم و با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!
آمریکایى: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم
کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى!
و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى!
مکزیکى: خب! بعدش چى؟
آمریکایى: بجاى اینکه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى...بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک ...اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى...
مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال!
مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره!
مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات  بازى کنى! با زنت خوش باشى! برى دهکده و یک لیوان شراب بنوشى! و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى

سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385
احسان غیبی - لوس و ملوس
 " احسان غیبی - لوس و ملوس " www.ahanghaa.com (بسیار باحال و زیبا که جای خوبی تو مهمونیهای تهران باز کرده )
 
www.Ahanghaa.com
 
(موسیقی : مجید عندلیب / ترانه و ملودی: احسان غیبی)
(توضیحات: خیلی وقت بود که گوش موسیقی دوستان با ترانه های شاد غریبه بود. پیشنهاد می کنیم این کار رو حتما گوش کنید)

یکشنبه 2 مهر ماه سال 1385
خودم ......

اگر می بینید که مورد سو استفاده قرار می گیرید وقربانی اهداف نامطلوب

دیگران میشوید٬به این دلیل نیست که دنیا پر از شیاد و تبهکار است٬بلکه

به این خاطر است که با اعمال و گفتارتان به دیگران این پیغام را داده اید که:

از من سو استفاده کنید٬من از هر جهت آمادگی آن را دارم...!!!!

 

 پ.ن:به عبارت ساده تر همون از ماست که بر ماست!!گاهی وقتا به نظرم این آمادگیو دارم!!!

پ.ن:یک دوست که خیلی دوستت داشت٬ نه٬تو خیال کن یک دشمن لعنتی دلتنگته!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 5051


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها






سلام ای نازنین باز نامه دادم
نمیره قصه عشقت ز یادم
منو شرمنده کردی با محبت
که دیدار تو اسمش شد زیارت
شناسنامه کامل من...